برای کشف معانی باطنی
و پی بردن به زبان رمز و اشارات استعاری و یا سـَمبولیک غزلیات مولوی، از علم تفسیر
یا هرمنیوتیک؛ در شرح و تفسیری "مولف محورانه" بهره باید جست. راهبـُرد
"مفسر منظرانه"، ما را در فهم محتویات باطنی سخنان مولوی ناکارا ست. درک
عرفان عشقی با قواعد عقلی و اصول علمی و نیز با مبانی فلسفی و نیز با اعتقادات صوفیه
هیچگونه مشابهت و سازگاری ندارد.
آمد ندای آسمان آمد
طبیب عاشقان
خواهی که آید پیش تو
بیمار شو بیمار شو
این سینه را چون غار
دان خلوتگه آن یار دان
گر یار غاری هین بیا
در غار شو در غار شو
۲۱۳۳)دیوان شمس)
بزرگترین نظریه پرداز
عرفان تئوریک؛ ابن عربی ست که نخستین شارح وی پسرخوانده اش"صدر الدین محمد بن
اسحاق قونوی" بوده که شاگردان معروفی چون " فخرالدین ابراهیم همدانی"
مشهور به "عراقی" و "محمد جَندی" از پرورندگان آن مکتب می باشند.
نخبگان ادب و عرفان نظری در راستای "وحدت وجود"، نزدیکی بسیاری با اعتقادات
اسلامی دارند. شماری از بزرگترین عرفای اسلامی همچون "عبدالرزّاق کاشانی"
و "سید حیدر آملی" و "شاه نعمت الله ولی کرمانی" و "نورالدین
عبدالرحمان جامی" و شماری دیگر از اندیشمندان اسلامی با گرایشات صوفیسم؛ از ابن
عربی و از آراء وی تبعیت کرده اند. با اینهمه، باید اذعان داشت که عرفان شمس تبریزی
و مولانا رومی، از اساس با نظرات ابن عربی ناسازگار است. تأویلات و نظرات "عرفان
نظری" با دریافتهای "عرفان عشقی و عملی" از نظر کاربـُردی متفاوت است.
زبان رمز آلودِ وحدت وجودی، نگاهی مذهبی و دیانتی را برمی تابد. در حالیکه نگاه مولوی،
عقلانیت-گریز بوده و رویکردی اشراقی یعنی روشی شیدائی در کشف و شهود دارد. نگاه ابن
عربی، برگرفته از دیانت و برتافته ای مبتنی بر ثنویت است که خدا پرستی را ستوده و هرچه
را جز آفریدگار؛ عدم می انگارد. سخنان متناقض ابن عربی؛ مستلزم تفسیر و تبعیت از مراتب
سلوک و ناظر بر پذیرش و پیروی از اقطاب است. مولوی امـّا شریعت و طریقت را وامی نهد
تا به یکتائی جهان هستی؛ فارغ از شعبده دیانت و عقلانیت علمی؛ اشارت ورزد. در واقع
مولانا برای رسیدن به سرچشمه های عشق؛ هر نظرگاه فکری و هر نوع فلسفیدن را ناکارآمد
برمی شمارد و در این راستا؛ هیچ نظرگاهی را بر چشم انداز دیگری مـُرجح محسوب نمی کند.
بقول مولانا:
آن طرف که عشق می افزود
درد
بوحنیفه و شافعی درسی
نکرد
مولوی پرواز معنوی خود
را از سکوی دیانت آغازکرد؛ امّـا پس از دیدار با شمس؛ از پوسته شریعت گذر نمود تا بیواسطه
و بلافصل؛ به منزلگه عشق یعنی به ساحتِ یکتائیِ جانِ جانان واصل آید. شمس به او آموخت
که پرنده مـُردنی ست و پرواز را چو سـیمرغ؛ بال بی پروائی باز باید گشود
اشعار مولانا در خواننده
حالتی عارفانه ایجاد می کنند که با ذهنیت و افکار تفاوت ماهوی دارد. اهمیت غزلیات در
دیوان شمس، منوط به وجوه شورانگیزانه، خیال انگیزانه، موسیقیایی و زبان شناختی آنها
نیست؛ بلکه عناصر هستی-شناسانه و معرفت شناسانه این اشعار؛ واجد اهمیّت درجه اوّل می
باشند. مولوی در غزلی می گوید:
چه تدبیر ای
مسلمانان که من خود را نمی دانم
نه ترسا نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم
نه ترسا نه یهودم من، نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقیم نه غربیم
نه بریّم نه بحرّیم
نه از کان طبیعیّم نه از افلاک گردانم
نه از کان طبیعیّم نه از افلاک گردانم
در غزل بالا،
مولانا همراهی و همذات-پنداری با اعتبارات فرهنگی از قبیل تعلقات "آب و
خاک" را می نکوهد تا همپیوندی و شراکت با تعلقاتی همچو ملّیـت و قومیت بالکل از
جان عارف رخت بربسته شوند. آنجا که آدمی وابستگی های قومی و ملّیـتی را وانهد و با
جانِ جانان یکی شود؛ همانا که قدرت آفریدگاری می یابد و شکاله عالم مادّه و تعییناتی
از قبیل رنگ پوست، جنسیت و دلبستگی های جغرافیائی؛ در نظرگاهش درهم شکسته می شوند.
نقوش و اشکال در منظرگاه جانِ عاشق؛ دگردیسه گشته؛ همه تبارزات هستی؛ در ذات بلامنازع
منبع انرژی مـُنحل و مـُلغا می شوند. برساخته های مادّی و فرهنگی که برآمد هائی از
محدودیت های زمان-مکانی هستند؛ لامحاله مضمحل و محلی از اِعراب در جهت کسب هویت
برای دگرباشان جهان-وطن باقی نمی ماند.
نه از خاکم نه از
آبم نه از بادم نه از آتش
نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم
نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه از کانم
نه از هندم نه از
چینم نه از بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم
در ابیات بالا،
مولوی شیرازه هستی شناسانه
جهان مادّه را شالوده شکنی کرده؛ هر نشان قومیتی و تعاریف برآمده از نسبت های گفتمانی
را ناکارآمدی برمی شمارد. خصوصیات مـَنیتی و هویت های مکانی، دو روی یک سکّه محسوب
می شوند که بر هر پرسش و جـُستارِ معرفتی و وحدانی؛ نقطه پایان می گذارند. اسارت انسان
درهویت های کاذب و گرفتاری های ایدئولوژیک، همانا اشاراتی ست که بمدّد آن، مولانا می
کوشد توهمـّات و باورمندی های اکتسابی و ارزشی آدمی را همچو داستان میوه ممنوعه و نافرمانی
آدم و حوا، برساخته هائی ذهنیتی در جهت تعقیب اوهام و اغراض معرفی نماید.
نه از دنیا نه از
عقبی نه از جنت نه ازدوزخ
نه از آدم نه از حوّا نه از فردوس و رضوانم
نه از آدم نه از حوّا نه از فردوس و رضوانم
مکانم لا مکان باشد
نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
ثنویت های نـُمادین
در دو بیت بالا، همه و همه همانا تلـقیـّات برآمده از افکار بشری هستند. در بند افکار
و هویتهای کاذب گرفتار شدن همان و در عمق دامچاله های خشونت و ستیز درافتادن همان.
مولوی خطاب بما می گوید که اسیر قوالب و وابسگی های خاک و خونی مباشید؛ چرا که ذات
و سرشت آدمی در حرکت سوی یکتائی عشق پرورده می شود. احساس کوچکی یا بزرگی اموری هستند
برآمده از قضاوت و لذا همه اوصافی هستند اعتباری و عــَرَضی. همـّت و بسیج نیرو را
در جهت بود و باشی جهان-وطنانه و در پیوندی یگانه با سرچشمه های عشق مصرف باید کرد.
در تداوم همین غزل، مولوی بر یکپارچگی تکیه و از دسته بندیها؛ ما را برحذر داشته؛
می فرمایند:
دوئی از خود بدر
کردم، یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم یکی دانم یکی بینم یکی خوانم
یکی جویم یکی دانم یکی بینم یکی خوانم
رویا های ناکجاآبادی و باور های کهنه قومیتی، ما را هر آینه تشنه لب تر؛ در بند
افکار محبوس می کنند. هم-هویتی با هر باور، ما را در چاه افکار زندانی کرده؛ غصـّه
را از قماش تعصب؛ صـَلیبی می سازد که بر دار آن؛ آونگ بمانیم. "سرزمین آبا
اجدادی" خیالی ست ناکجاآبادی که رَهزنی می کند از اکنونیت آبادانگری ما. آری ما
در بند افکار نیستیم و به هیچ سرزمینی تعلـّق نداریم. ما به هیچگونه تقسیم بندی اعم
از قومی، فرهنگی، نژادی و سیاسی پایبندی نداریم. منزلگه عشق، همانا قلوب کسانی است
که با خشونت-پرهیزی و احتراز از قهرمان پرستی؛ تبعیت از جان جانانی می کنند که همه
را یکتا و از یک سرشت برمی شمارد. آری ما می فهمیم که موجودیت ما جزئی کوچک از مجموعه
ی بزرگی ست که قادر به درک آن به تنهائی نیستیم. گرایش به استقلال همانا برآمدی ناگزیر
از فرهنگ سـنـّت است. درغلطیدن در گرایشات ناسیونالیستی، ناگزیر ضدِ خودش را نیز به
جریان می اندازد و تجربه ای تلخ و زهرآگین فرا خواهد روید.
هنوز در سرزمین استبداد-سالار
و پدر-سالار ایران می توان بذر عشق و مدد-کاری پرورید! آری هنوز زندگی را می توان عاشق
شد. یادت باشد که هیچ دالی به مدلول ثابتی ختم نمی شود.
همذات-پنداری و هویتگری با عوامل قومی و ملـّی، ما را در روند کشاکش؛ لاجرم با پيش-انگاشت
ها و پيشداوری ها عجین خواهد ساخت. در مسیر تکاپو برای ایجاد یک کشور، بالاخره پی خواهیم
برد که «سعادت کسب هویت قومی»، سوژه ای ایدئولوژیک بود که در پی اش بیهوده خونها
نهر گردیم. ما باید از خیالپروری و از جستجوی مقصر دست برداریم و از منطقه مـین-گذاری
شده واهیّات وارهیم تا در پناه لبخند، با جهان ناآرام همزیستی ساز کنیم. باران از آسمان،
نوید سبزینگی سوغات می آورد برای زمین. تو نیز دلتنگی ناشی از جدا افتادگی از خاک
را با سبز کردن رَسـتـَنـی ها جبران کن. همین! گذشته باوری و تاريخچه تعصبات قومي و
مذهبی همه از گمگشتگی ریشه می گیرند!
در طی طریق سوی فراخنای سپهر عشق، هیچ آداب و
ترتیبی جز سبکبالی و وارهیدگی از ذهـنیـَت و مـَنـیـَت مطرح نمی باشد. روا-داری و تساهل
را دستمایه باید کرد تا با نگرشی وحدت-جویانه، ما را رویکردی حاصل آید شراکت-جویانه
و نیز در هماهنگی و یگانگی با عشق! ما در زندگی با آن سیمرغانی همراهی می کنیم که در
گِروِ حضوری شاد و فارغ از مـَنـیـّــَت؛ دل بسته مانده اند.
+++++++++++++++++++++++
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر